|
نوكر دوچي بهش خبر مي ده كه يونگ پو بويونگ را گرفته و زنداني كرده و اونم مي گه كه دوباره تو دردسر افتاديم از دست اين شازده ي اسكل 
و مي ياد پيش بويونگ مي گه ببين بويونگ جونم خدا مي دونه من هيچ كارم همش دست اين يونگ پوي احمقه و فقط يهويي فكراي بد به سرت نزنه كه من بيچاره مي شم كه اونم مي گه اگه بخواي از من براي ضربه به جومونگ استفاده كني من خودم را مي كشم 
ياغيا و ادم كش هايي كه يونگ پو رو كار كرده به معبد حمله مي كنن 
جومونگ كه نگران مادرش شه سر اين جريان حمله ي تروريست ها به ديدن اون مي ياد و ماماني هم بهش مي گه كه زن شاه و پسراش اين توطئه را چيدن 
تسو كه ضمانش به برادر احمقش مي ره مي ياد سراغش و مي گه تو از اين جريان حمله چيزي مي دوني كه اون انكار مي كنه 
و تو دلش مي گه من با اين كارم هم به شاه كمك كردم و هم خيال برادر و مادرم را راحت كردم 
پسرا و ماماني با هم ديدار مي كنن ماماني كه يادش مي ياد به قبل كه يونگ پو يه چيزايي درباره ي اين كار قبلا گفته بود تقريبا مطمئن مي شه كه كار اونه و به تسو مي گه فك كنم داداشت اين كارو كرده 
و تسو هم وقتي مي فهمه كه كار اون بوده سير كتكش مي زنه و داد و بيداد مي كنه سرش كه اخه چقد تو خري بد بخت تو اخرش ما را بد بخت مي كني ..... 
اينا هم از تعقيب و ريزهاشون برا جومونگ مي گن كه بويونگ تو خونه ي دوچي نيست و ظاهرا توطئه اي در كاره و قرار مي شه كه اونا خوب بررسي كنن بينن اوضاع از چه قراره 
حالا كه اوضاع به وفق ملكه جلو مي ره مي ياد پيش كاهن دروغي ها و ازشون مي خواد كه جاي يومي يول كه در اثر حمله ناپديد شده را پيدا كنن و ببينن اون زنده است يا مرده كه اون مي گه يو مي يول بر قدرت ما برتري داره و نمي تونيم كاري كنيم 
ولي اون دختر كوچيكه يواشكي مي ياد با خدايان يه چت مي زنه و خدا تو چت بهش مي گه كه يو مي يول زنده است ولي نمي تونم بهت بگم اون كجاست!!!! 
يو مي يول هم داره با خدايان ارتباط برقرار مي كنه 020 بهتر از 00!!!!!! 
شاه اومده بين مردم كه ببينه عكس العمل مردم در اين باره چيه كه مي بينه همه از چشم شاه مي بينن 
شاه شب به محل بانو يوها مي ياد و باهاهش درد دل مي كنه از گذشته از هموسو از يومي يول و ... 
ماموراي هيون تو از تسو مي پرسن كه اگه قبول مي كني همسر دختر رييس ما بشي بهش خبر بديم و الا كه بويو را ترك كنيم كه اونم قبول مي كنه 
يكي از نوكرهاي يو مي يول مخفيانه برا يون تابال پيام مي ياره كه به ديدنم بيا كه جومونگ مي فهمه و ازش ميخواد كه اونو هم همراه خودش ببره 
وقتي مي رسن مي بينن سربازهاي تسو اونجا را پيدا كردن و دارن به يو مي يول اينا حمله مي كنن كه اونا هم خودشونو داخل ماجرا مي كنن و حسابشونو مي رسن 

بعد از فرار اون ادم كش ها يو مي يول به پاي جومونگ مي افته و ازش به خاطر خيلي چيزها معذرت مي خواد و بهش مي گه من باهات حرف دارم ولي به موقع اش بهت مي گم 
و از يون تابال هم مي خواد كه كمكش كنه تا در راهي كه در پيش گرفته موفق بشه 
به شازده خبر مي دن كه جومونگ و گروه يون تابال داخل كردن خودشونو و م نتونستيم يو مي يول را بكشيم 
اون شازده ي خر هم مي ياد مي گه يومي يول به قصر برگشته كه حال جفتشون حسابي گرفته مي شه كه حالا چي كار كنن 
يو مي ويل به پيش شاه مي ياد و مي گه همه را بيرون كن و بهش مي گه تو از من بدت مي ياد چو.ن هموسو را با زنداني كردنم نجاتش دادم ولي تو چي كار كردي؟ تو پسرات كه اونو كشتن را مجازا تكردي؟؟؟؟؟ كه شاه هم عصبي مي شه و مي گه اگه ديگه حرف بزني ميكشمت 
وزير مي ياد كه يو مي يول را از رفتن منصرف كنه ولي اون مي گه ديگه قصر جاي من نيست و به زودي ميرم 
وزير مي ياد پيش شاه تا بلكي وساطت كنه تا يو مي يول نره ولي انگار ميونه ي اين دو تا بيشتر از اين حرف ها شكر ابه 
يونگ پو خوشحال مي ياد مي گه ديدين من درست گفتم يو مي يول رفت و حالا دور دور ماست 
اين سه تا هم مراقب خونه ي دو چي هستند تا ببينن اوضاع از چه قراره 
كه نوكر دو چي مي فهمه كه اونا دارن دزدكي ديد مي زنن و مي ياد به دو چي مي گه كه اونا دارن ما را مي پان كه اونم مي گه يه جوري دس به سرشون كن 
شازده مي ياد سراغ بويونگ و وقتي با دو چي به ديدن اون مي رن مي بينن كه از دهنش خون اومده و بيهوشه ولي نمرده سريع مي برنش پيش دكتر تا زنه بمونه چون اگه بميره نقشه هاشون به باد مي ره 
اين يارو ها هم پيش حاكم هيون تو مي يان و مي گن كه تسو قبول كرده كه با دخترتون عروسي كنه اونم مي گه چند تا اهنگر بفرستين بويو و داخلشون هم جاسوس بزارين 
يو مي يول براي خدافظي و حلاليت طلبي پيش يوها مي ياد و از طرفي حرف هاي قديمي را پيش مي كشه و بحث پرنده ي سه پا و ... 
و به همراه كاهنه هاي مريدش قصر را براي هميشه ترك مي كنه قصري كه خاطره هاش اونجاست خاطره اي مثل علاقه اش به كسي كه همه عمر به خطر اون اين مكان را تحمل كرده 
ملكه به ديدن اين يارو كاهن جديده مي ياد و منصب جديد را بهش تبريك مي گه و ازش مي خواد كه براي تسو دعا كنه كه وليعهد بشه 
يومي يول هم با جومونگ قرار مي زاره و بهش مي گه عاليجناب شما پسر شاه گوم وا نيستين و پسر هموسو هستين. 
و جومونگ وقتي مي فهمه كه اون پسر هموسو هست خشكش مي زنه حالا اون چه بلايي سر افكارش خواهد آمد...... 
|