آقاي لي كه در حال پخش كيك شكلاتي بين اهاليه(طبق معمول اين قسمت از قبل از آخرين واقعه قسمت قبلي شروع مي شه) مي رسه در خونه ي عشقش كه مي بينه اون داره در رثاي لي عزيزش آواز هاي مبتذله ي عاشقانه مي خونه

آقاي لي هم از فرط عشق ورزي حالش بد مي شه و مي افته زمين. 
قرار بر اين مي شه كه چون حال اقاي لي وخيمه اونو دكي جون كول بگيره و ببرن خونه و بقيه كيك ها را فردا پخش كنه. 
ولي آقاي لي كه مي دونه تا سر كشيدن شربت مرگ چيزي نمونده حتما مي خواد كيك ها را تقسيم كنه كه وقتي دكي مي بينه اون اصرار مي كنه مي گه پدر بزرگ من جاي شما اين كار را مي كنم 

وقتي كه دكي خسته و كوفته مي ياد خونه همون جا خوابش مي بره كه پدر بزرگ بيدار مي شه و مي بينه اون همه كيك ها را تقسيم كرده يه دونه هم براي خودش مي ياره مي زاره و مي ره 
به اتاق يونگ شين و پوم هم مي ياد و يه جورايي با اونا هم وداع مي كنه 
فرداي اون روز روزيه كه تو قسمت قبل هم ديدين .. پدر بزرگ فوت مي كنه و حالا پوم كه داره كيكي كه اون براش گذاشته را مي خوره به عكس اونم تعارف مي كنه 
يونگ شين دوباره نشسته به سگشون التماس مي كنه كه بياد و غذاش را بخوره. كه دكي با 10 پرس غذا سر مي رسه. 
دست يونگي را مي گيره بلندش مي كنه و يه لگد نثار سگه مي كنه تا بياد غذاش را بخوره. 
يونگي را هم كشون كشون مي ياره و مي گه بيا با هم غذا بخوريم تو چند روزه غذا نخوردي داري ضعيف مي شي . 
وقتي يونگي خر بازي در مي ياره و مثل (بلا نصبت شما) گوساله روي دكي جون را زمين مي زنه اونم جوش مي ياره و مي گه يعني ما اندازه سگت هم رزش نداريم؟ من همش كار كردم و خسته ام و گرسنه نبايد حواست به ما هم باشه؟؟ كه يونگي خره مثل يه خر واقعي سرش را مي ندازه پايين و خيلي سر مي گه تو بخور من نمي خوام 
مي ياد مي بينه پوم داره مثل اقاي لي عكس رو ديوار را نقاشي مي كنه كه بهش مي گه تو بايد بري مدرسه الان 3 روز از مرگ پدر بزرگ گذشته زود باش برو مدرسه كه اونم نمي خواد بره مدرسه 
دكي جون هم شاهد اين ماجراست كه يونگي داره زوذ زور اونو روانه مدرسه مي كنه 
پوم هم التماس مي كنه كه اونو به مدرسه نفرستند 
دكي اونو بغل مي گيره و مي گه بيا با هم بريم مدرسه و مخش را مي زنه 
و بهش مي گه من منتظر مي مونم كه درست تموم بشه و پوم هم مي دوه طرف كلاس 
مي ياد و پشت شيشه كلاس مي ايسته مي بينه همه دارن مي گن و مي خندن 
و كسي حواسش به جاي خالي پوم نيست . اونم كه فكر مي كنه همه فراموشش كردند گريه كنان مدرسه را ترك مي كنه و مي ره خونه .. دكي هم كه خيلي خسته بوده تو ماشين خوابش برده و اصلا هواسش نيست كه اون داره مي ره. 

ماماني مي بينه كه گل دخترش داره گريه مي كنه هر چي مي گه كتكت زدن؟ فلان بهمان؟ اون فقط گريه مي كنه ولي آخر سر مي گه كه اونا منو فراموش كردند و اصلا به نبودن من اهميتي نمي دن 
مادر هم كه نمي تونه به اهميتي به دخترش را تحمل كنه مي گه بيا وسايلمون را جمع كنيم و به سئول بريم. 
از طرفي تو همين گير و وير به دكي زنگ مي زنن كه مريض اورژانسي تو درمونگاه داريم سريع خودت را برسون. 
يونگ شين هم همه وسايل را جمع كرده و بار كاميون كردند و حالا هم ساكش را با عكس آقاي لي بر مي داره و كم كم جزيره سبز كه عمري توش زندگي كرده را ترك مي كنه 
ولي پوم كه مي خواد حد اقل با دكي جون خداحافظي كنه هنوز نشسته و نمي خواد كه بياد. كه ماماني مي گه ما دوباره بر مي گرديم و اونو خر مي كنه و مي برتش تو ماشين 
و اين وسايل يونگ شين نيست كه مي ره اين قلب شكسته پوم و مادرشه كه جزيره را ترك مي كنن 
زناي جزيره مي بينن كه يونگي داره اونا را تر ك مي كنه 
دكي جون هم كه دير رسيده مي بينه كه خونه خاليه و هيشكي توش نيست 
سراسيمه سوار ماشينش مي شه و با آخرين سرعت مي گازونه تا مي رسه پشت كاميون يونگي اينا پوم كه از اينه اونو مي بينه مي گه مامان عمو داره مي ياد ولي يونگ شين اهميت نمي ده و مي گه آقاي راننده فقط برو و كاري به اون نداشته باش. 
تا اينكه دكي جون مي پيچه جلوي اون ماشين و در واقع راهشون را سد مي كنه كه اونا نتونن ديگه جلوتر برن. 
بخش دوم و آخرين بخش خلاصه ي اين قسمت بعد از ايام سوگواري عاشورا. از همتون التماس دعا دارم
|