|
جانگ بعد از اینکه اون حرف ها رو از شاه می شنوه باهاش دعوا می کنه و میگه مرگ تمام پرنس ها و مخفی موندن پرنس چهارم تقصیر تو هست . آجا نمی خواست به تخت بشینه اما به خاطر تو قبول کرد اما تو ضعیف تر از اونی که حتی بتونی جلوی پایمال شدن خون پسرت رو بگیری . من تا عمر دارم ازت متنفرم .

رئیس گارد سلطنتی با شنیدن این حرف ها میاد داخل اتاق و به جانگ میگه یا عذرخواهی می کنی یا می کشمت . اون هم جلوی شاه زانو میزنه و بهش میگه دستور مرگ من رو بده که تحمل مرگ از این زندگی بهتره .
شاه هم به رئیس گارد دستور میده که جانگ رو رها کنه .

جانگ به زحمت از جاش بلند میشه و در حالی که از شدت ناراحتی دیگه نمی تونه روی پاهاش بایسته از اونجا خارج میشه . اما هنوز چند قدم دور نشده که روی زمین میفته و با صدای بلند گریه می کنه و بعد پشت در به شاه احترام می گذاره و میره


جانگ به اتاقش میره و وسایلش رو جمع می کنه تا برای همیشه از تی هاکسا بره . دکتر هم که از دور شاهد ماجرا بوده دنبالش میاد تا مانعش بشه اما دیگه هیچ چیز نمی تونه جلوی جانگ رو بگیره

جانگ ناپدید میشه و حتی سونهوا از جای اون خبر نداره . همه تمام روز رو دنبالش می گردن و در نهایت سونهوا اون رو سر قبر آجا پیدا می کنه . در حالی که جانگ غرق در اندوه و اشک با برادرش درد دل می کنه و داره ازش عذرخواهی می کنه که نتونسته به خواسته آجا برسه

جانگ وقتی متوجه سونهوا میشه از جاش بلند میشه و به سونهوا میگه : بیا بریم که من از همه چیز دل کندم

وقتی برمی گردن سونهوا که می بینه جانگ خیلی ناراحته یه کم باهاش شوخی می کنه و بعد بهش میگه سرت رو بذار روی پای من و بخواب ؛ به هیچ چیز هم فکر نکن .

شاه که حسابی تحت تأثیر حرف های جانگ قرار گرفته و فکر می کنه مسئول تمام این بدبختی ها هست برای اینکه بویوسن نخواد چهارمین پسرش رو بکشه اعلام می کنه می خواد بره راهب بشه و از قدرت کناره گیری می کنه .
همه حسابی شوکه شدن و بویوسن توی این فکر فرو میره که شاه شاید یه نقشه ای داره و می خواد روی پسر چهارمش سرپوش بذاره

به افتخار به تخت نشستن برادر شاه یه مهمانی برگذار می کنن اما به جای اینکه برادر شاه همه به بویوسن تبریک میگن و به افتخار اون ... می خورن .

دکتر وویونگ هم که از این ماجرا اصلا خوشش نیومده به یه چیزهایی شک کرده و حسابی گرفته است که یهو بویوسن میگه باید دکتر موک راسو رو از ریاست تی هاکسا عزل کنن و به جاش گیرو رو نصب کنن و پیشنهاد ازدواج گیرو و خواهرش رو مطرح می کنه .

فردای اون روز برای انتخاب رئیس جدید یه جلسه برگذار میشه اما نتیجه جلسه برخلاف تصور همه به نفع دکتر موک راسو هست و اون در جای خودش باقی می مونه .
بویوسن که حسابی گیج شده دنبال عامل ماجرا می گرده که دکتر وویونگ میگه : من به دکتر رأی دادم و ... .

بالاخره جانگ بعد از دو روز از خواب بیدار میشه و سرحال میاد توی حیاط که بومرو و ئین جین سر میرسن و تمام اخبار رو به جانگ میگن و جانگ خودش رو به سرعت به قصر می رسونه .

جانگ دنبال دکتر می گرده اما در عوض به دکتر وویونگ برخورد می کنه . دکتر وویونگ بهش پیشنهاد میده که جانگ بیاد طرف اون و به اون خدمت کنه تا هر دو تا شون بتونن علیه بویوسن کار کنن و ... .
اما جانگ این پیشنهاد رو رد می کنه و بهش میگه شما دوتا عین هم هستید و فقط ظاهر عملتون فرق می کنه و من این دلایل رو برای اینجا موندن قبول نمی کنم .

دکتر وویونگ موقع خارج شدن از اتاق بهش میگه : هر وقت نظرت عوض شد برگرد . من نمی خوام تو بری چون واقعا اینجا جات خالی می مونه .

دکتر که با پیش اومدن این جریانات یاد اون لوح و مجمری که بیست سال پیش از زیر خاک در آورده بود میفته . پا میشه میاد پیش سونهوا و همه ماجرا رو براش تعریف می کنه و میگه من حدس می زنم اون کسی که در نهایت باید به تخت بشینه تا بیکجا رو سربلند کنه کسی جز جانگ نیست . اما نمی تونم این رو بفهمم که بین جانگ و سه پرنس قبلی چه فرقی بوده که هر کدوم یه طوری باید بمیرن تا جانگ به تخت بشینه و تا این رو نفهمم نمی تونم دست به هیچ اقدامی بزنم .
و قرار میشه که دکتر و سونهوا علت انتخاب جانگ رو بفهمن .
و بعد تی هاکسا رو ترک می کنه و میاد پیش سونهوا و می بینه که دارن در مورد یه معامله پر سود صحبت می کنن که در اون سیب زمینی های هندی رو به قیمت خیلی کم فروختن و حسابی خوشحال هستن
اما جانگ میاد جلو و میگه این کار درستی نیست چون اون وقت اون بچه های کوچکی که سیب زمینی هندی می فروشن مجبور میشن گرسنگی رو تحمل کنن چون دیگه کسی از اونها نمی خره . شماها اشراف زاده اید و اشراف زاده ها درد مردم رو درک نمی کنن .

دکتر هم که سرگردان مونده و نمی دونه چه کار کنه به بومرو برخورد می کنه که برای اولین بار داره یه کتابی رو با دقت می خونه . بومرو به دکتر میگه که این نتایج تحقیقات جانگ هست و کتاب رو به دکتر میده .

دکتر مشغول خواندن کتاب میشه و متوجه میشه چرا آسمان به جای اینکه پرنس های دیگه رو انتخاب کنه جانگ رو انتخاب کرده و ... .

حالا دیگه سونهوا و دکتر هر دو مطمئن شدن که اون کسی که باید به تخت بشینه کسی نیست جز جانگ و اونه که توسط آسمان انتخاب شده . آسمان جانگ رو انتخاب کرده چون اون تنها کسی هست که درد مردم رو درک می کنه و کسی که درد مردم رو درک می کنه و می تونه برای رشد کشورش تلاش کنه .
و این طوری میشه که اولین پیمان برای به سلطنت رسیدن جانگ بسته میشه .

دکتر که حالا کاملا مطمئن شده میاد پیش شاه و به شاه میگه : من می خوام قبل از راهب شدن شما آخرین چیزی رو که پرنس آجا قبل از مرگ بهش علاقه مند بود و تا آخرین لحظه بهش مهر ورزید رو بهتون نشون بدم .

وقتی شاه با دکتر به تی هاکسا میاد . دکتر ، جانگ رو به شاه نشون میده

و میگه : اون جانگ چهارمین پسر شما و چهارمین پرنس بیکجاست . کسی که پرنس آجا بیش از هر شخص دیگه ای دوستش داشت و بهش عشق می ورزید و تنها کسی که می تونه بیکجا رو سربلند کنه .


در قسمت بعد چه اتفاق هایی میفته ؟؟؟
آیا شاه هویت پرنس چهارم رو برای همه اعلام می کنه ؟؟
شاه حالا چه طور می خواد جلوی برادرش و خانواده اون رو بگیره ؟؟
و چه طور می تونه دل جانگ رو که این طور شکسته و امیدش رو نابود کرده به دست بیاره ؟؟

با ما همراه باشید .
|