|
دیدین که اونا نامادری ووجین رو دید و هر سه از دیدن هم شاخ د را وردن....

ووجین واسه مادرش میگه که اونا همکلاسیش هست و اندریا هم بعدا میاد ...مادرش میگه من منتظر بودم زمانش برسه تا شما ها رو بهم معرفی کنم

دکتر ییم یه دختر لال داره که تصادفی با دوچرخه اندریا برخورد میکنه و اندریا میفته زمین...اندریا باهاش دوست میشه و میکه یه کم از این زبونتون به منم یاد بده


ووجین دکتر ییم و اندریا رو به هم معرفی میکنه ...

اون رو ز که تولد ووجین هست و سه تایی میخوان برن خوش بگذرونن که وسط راه ، اونا رگ جانگهوایی بودنش میگیردش و میگه من میخوام برم کتابخونه ...

ووجین که میاد خونه اندریا ، لای یکی از کتاب های اونو باز میکنه و میبینه یه نامه لاش هست(همون نامه عشقولانگی که قسمت اول اونا میخواست به اندریا بده)و به بهونه کتاب قرض گرفتن ، کتاب رو میبره تا ببیینه این نامه چیه...

دکتر ییم از از شوهرش میخواد تا ووجین رو بیاره و خونه و میگه یه کاری کن این بچه همین طور علاف نباشه

شوهرش که همون دکتر جانگ استاد دانشگاهه اندریا و ووجینه، میگه تو دلت واسه ما سوخته یا اون پسر خودت که ولش کردی؟!
ووجین جریان مریض شدن خواهرش و از دست دادن شنوایی اش رو برای اندریا تعریف میکنه...و به اندریا میگه تو ناراحت نمیشی که من و اونا درگذشته انقدر به هم دیگه مربوط میشیم؟ اندریا هم میگه نه بابا بیخیال غیرت میرت ، ما فقط با هم دوستیم، حالا تو چی؟ دوستش داری؟

ووجین هم میگه ها؟ چی؟ من؟ این پرنسس یخی رو دوست د اشته باشم؟

اونا که از کتابخونه برمیگرده ، واسه تولد ووجین کیک میخره، سر راه هر سه همیدیگه رو میبینن و برف بازی میکنن.

واسه تولد ووجین ، اندریا سازدهنی میزنه و ووجین هم ارزو میکنه که اونا باهاش خوب بشه...اونا میگه که به خاطر اندریا باشه باهات خوب میشم.


ووجین رو تا ایستگاه میرسونن و موقع برگشت، اندریا از اونا به خاطر کیک و لطفش به ووجین تشکر میکنه

اونا هم میگه به خاطر تو این کارو کردم ،اون مثل من از بقیه فرار میکنه و منم دردش رو فهمیدم
ووجین که میره خونه نامه عشق اونا رو میخونه:

که درش نوشته:: اندریا تو وقتی منو پیدا کردی که ازهمه فراری بودم و خیلی دوست دارم و امیدوارم تو هم روزی که اینو بفهمی منو دوست داشته باشی

موقع های بیرون رفتنشون هم، هر وقت ووجین میبینه اونا و اندریا با همن میره ،سر وقت اندریا و از هم جداشون میکنه...
بقیه عکس ها بدون شرحه
 
توی کلاس همه از یه پارتی حرف میزنن که ووجین و اندریا میگن ما نمیایم..اونا هم قبول نمیکنه تا این که ووجین به اصرار اسم خودش و اندریا رو توی لیست مینویسه..وقتی اندریا میگه من باید سرکار بشم میگه بابا بیا بریم اونجا دخترها رو ببینیم..قیافه اونا این لحظه دیدنیه....

اندریا به اونا میگه تو کتابخونه واسم یه جا بگیر منم میام..هر چی اونا منتظر میشه اندریا نمیاد...وقتی دنبالش میگرده میبینه داره با ووجین بستکتبال بازی میکنه

اندریا یادش به قولش میفته و به اونا میگه صبر کن کیفم رو بیارم باهم بریم...

ووجین اونا رو اذیت میکنه و میگه چیه تو به من حسودیت میشه؟ اگه اندریاروببرم پارتی چی؟ اونا جواب نمیده و میره

روزپارتی اونا مرتب از موها و لباس اندریا ایراد میگیره بلکه نره به پارتی...

خلاصه اون دوتا میرن پارتی و اوناهم میره سرکار..سویونگ میاد محل کار اونا و میگه بیا بریم یه سرگوشی اب بدیم ببینیم اونجا چه خبره..


اونا میبینه که اندریا سرش با دخترهاگرمه عصبانی میشه میاد بیرون که ووجین میبیندش و میره دنبالش..
بهش میگه ببین تو چته؟ بگو تا من کمکت کنم تو اندریا رو دوست داری؟ اونا میزنه تو گوشش و میگه نمیتونم دوستش داشته باشم ا ون میخواد کشیش بشه....

ووجین توی گلخونه به اندریا میگه دوتا چیز میخوام بهت بگم نمیدونم کدومش رو بگم....به هر جون کندنی که هست بهش میگه اونا تو رو دوست داره نه به عنوان یه دوست



اندریا حسابی میره تو فکر ...شب که میره خونه بهش زنگ میزنن و میگن پاشو بیا که اونا حسابی مشر.....خورده و اوضاعش بیریخته..

این بیچاره هم میره کولش میکنه و میاردش...توی راه اونا بهش میگه تو منو از ووجین بیشتر دوست داری نه؟
اندریا جواب نمیده و وقتی که خودش رو به خواب زده اندریا پتو رو روش میکشه و ....

هر سه تایی با ماشین ووجین میرن کلیسا ...دیدن پدر ....

همه در تمیز کردن کلیسا همکاری میکنن و اونا هم در عین حال متوجه رفتارهای اندریا میشه..


وقتی ازش میپرسه که چی شده؟ اندریا میگه هیچی فقط از این به بعد به من نگو ووجین به من بگو اندریا
اونا گریه میکنه که ووجین میبیندش
کشیش میره پیش خواهرش که سالهاست همدیگر رو ندیدن و از هم خبری ندارن و احوال بچه هاش رو میپرسه..

دکتر واسش میگه که پسرم ووجین با اونا اشناست و یه دوست هم به اسم اندریا داره ...

کشیش میخواد یه چیزی رو به دکتر ییم بگه که فرصت نمیشه..
ووجین گریه کردن اونا رو واسه اندریا میگه و ازش میخواد ادم بشه

ولی اندریا میگه که من میخوام کشیش بشم ،میبینی که لباسش هم تنمه ، منم هر چی تو گفتی فراموش میکنم

بگو ببینم اون چیز دومی که میخواستی بگی چی بود؟ نکنه درباره خودت بود؟
و ووجین هم اعتراف میکنه که اونا رو دوست داره
 |